تبليغاتX
free bax

فرشته نازم
گل نيازم
براي نيمه شبهات
هزار تا ماه مي سازم

اي نازنينم
اي بهترينم

تاقصر قلبت
يك دنيا راهه
بلور چشمات
ظهور ماهه

اي نازنينم
اي بهترينم

واسه تو ثروت
عالم بسم نيست
مثل تو هيچ كسي
هم نفسم نيست

حضور خوب تو
فانوس نوره
نباشي خونه
سرد و سوت و كوره

ميدوني با تو
هر فصلي بهاره
كه خوشبختي داره
آروم مي باره

فرشته نازم
گل نيازم
براي نيمه شبها
هزار تا ماه مي سازم

اي نازنينم
اي بهترينم

تا قصر قلبت
يك دنيا راهه
بلور چشمات
ظهور ماهه

اي نازنينم
اي بهترينم

همه ي شبهاي خوش
رنگ چشاته
تو ميرقصي دلم
هم پا به پاته

همه ي روزهاي بد
ارزونيه باد ...
من و باغ پر از
بر گ و گل ياس

يك دنيا خاطره
من از تو دارم
که دنيا مونده
از تو يادگارم

فرشته نازم
گل نيازم
براي نيمه شبها
هزار تا ماه مي سازم

اي نازنينم
اي بهترينم

تا قصر قلبت
يك دنيا راهه
بلور چشمات
ظهور ماهه

اي نازنينم
اي بهترينم

تقدیم به بهترینم فرشته...:x

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:6  توسط جلال | 
باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست ، ساختم با درد"تنهایی" مگر تقدیر چیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:1  توسط جلال | 
وفای اشک را نازم که در شبهای "تنهایی" ، گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:0  توسط جلال | 
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

نقاشی می کشم

دنیای وارونه ام را ،

از اینجا تا بی انتهایی تو

رنگ در طرح

بوسه ای بر باد

درختی در آغوش خاک

آسمانی بی ماه

طبیعتی برهنه

و من

چشمانم حکایت ها دارد ...

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:0  توسط جلال | 
در حسرت دیدار تو ام گفتم تا بدانی / از من تا تو صد سال راه است و جدایی / حال شب است و غم و "تنهایی" / افسوس که نیست برایمان هیچ راه وصالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:59  توسط جلال | 
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی...

روی تو را کاشکی می دیدم ...

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجیب عاقبت مرد؟

افسوس کاشکی می دیدم

من به خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:58  توسط جلال | 
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد.
نمی دانم نداشتنت سخت تر است؛

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد!!

                    .............................................


استعداد عجیبی در شکستن داری....
قلب...غرور...پیمان...
استعداد عجیبی در نشستن دارم....

به پای تو...به امید تو...در انتظار تو

                    ............................................

دلـت به ماندن نیست بـرو،
عشـق كه گـدایی نـدارد.
یادت نیست مگر؟
...
این نذر مـن بود،
كه كوه شوم و پای نبودنهایت بمانم

                   ...........................................

سرم را روی شانه ات بگذار
تا همه بدانند
" همه چیز "
زیر سر من است

                   .........................................

وقتی پایت خواب می رود

نمی توانی درست راه بروی

لنگ می زنی!

وقتی قلبت خواب می رود تازه میفهمی عاشق شده ای ....


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:45  توسط جلال | 
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 23:35  توسط جلال | 
عشقـــ و باید باور کرد ...

بوســــــ ه رو باید حس کرد ...

احساسـ و باید لمس کرد ...



امــــــــــــــــــــــــــــا


دوســــ ت داشتنــو باید ثابت کرد !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:56  توسط جلال | 
آری .... آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:43  توسط جلال | 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟ چرا
عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم
دوستت دارم
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی
عاشقم هستی .!.!.؟

پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که 
دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟ نه من فقط دلیل 
عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو 
دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم 
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت 
دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت 
دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر 
عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا 
عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 23:48  توسط جلال | 
دلم یك ورق پاره نازك است


دلم را مچاله نكن


نگو این كه یك كاغذ باطله است


به سطل زباله حواله نكن!

دلم دفتری كاهی است


ورق های آن را نكن زود زود


بیا بعضی از صحفه ها را بخوان


از اول ببین،


حرف،حرف تو بود.

اگر باز از دست من دلخوری


بیا این ((ببخشید)) هم مال تو


نرو صبر كن،


یه كمی صبر كن


بیا اصلا این دل،دلم مال تو............

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:30  توسط جلال |