![]() |
![]() |
|
|
فرشته نازم اي نازنينم تاقصر قلبت اي نازنينم واسه تو ثروت حضور خوب تو ميدوني با تو فرشته نازم اي نازنينم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:6 توسط جلال |
|
|
باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست ، ساختم با درد"تنهایی" مگر تقدیر چیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:1 توسط جلال |
|
|
وفای اشک را نازم که در شبهای "تنهایی" ، گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:0 توسط جلال |
|
|
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
نقاشی می کشم دنیای وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ... مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:0 توسط جلال |
|
|
در حسرت دیدار تو ام گفتم تا بدانی / از من تا تو صد سال راه است و جدایی / حال شب است و غم و "تنهایی" / افسوس که نیست برایمان هیچ راه وصالی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:59 توسط جلال |
|
|
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی... روی تو را کاشکی می دیدم ... شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب عاقبت مرد؟ افسوس کاشکی می دیدم من به خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:58 توسط جلال |
|
|
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد.
نمی دانم نداشتنت سخت تر است؛ یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد!! ............................................. استعداد عجیبی در شکستن داری.... قلب...غرور...پیمان... استعداد عجیبی در نشستن دارم.... به پای تو...به امید تو...در انتظار تو ............................................ دلـت به ماندن نیست بـرو، ........................................... سرم را روی شانه ات بگذار ......................................... وقتی پایت خواب می رود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:45 توسط جلال |
|
|
به
هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور
میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک
فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى
کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما
میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 23:35 توسط جلال |
|
|
عشقـــ و باید باور کرد ... بوســــــ ه رو باید حس کرد ... احساسـ و باید لمس کرد ... امــــــــــــــــــــــــــــا دوســــ ت داشتنــو باید ثابت کرد !!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:56 توسط جلال |
|
|
آری .... آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:43 توسط جلال |
|
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1390ساعت 23:48 توسط جلال |
|
|
دلم یك ورق پاره نازك است
دلم را مچاله نكن نگو این كه یك كاغذ باطله است به سطل زباله حواله نكن! دلم دفتری كاهی است ورق های آن را نكن زود زود بیا بعضی از صحفه ها را بخوان از اول ببین، حرف،حرف تو بود. اگر باز از دست من دلخوری بیا این ((ببخشید)) هم مال تو نرو صبر كن، یه كمی صبر كن بیا اصلا این دل،دلم مال تو............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:30 توسط جلال |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 آذر 1390 |
| پیوندها |
|
foroghi |
|
RSS
|